امروز هم آمد اما تو نیامدی
و من می دانم روزی می آیی
و از کوچه پس کوچه های انتظار قدم به شهر ظهور می گذاری
تو می آیی تا بار ظلم و ستم را از دوشمان برداری تو می آیی تا زنجیرهای ننگین اسارت را پاره کنی
تو می آیی تا سیاهی و ظلمت برای همیشه غروب کند و فروغ آزادی در سپهر جانمان بدرخشد
ای غریبه ی آشنا و ای آشنای غریب
از پشت پرده های مه آلود انتظار قلب من تو را انتظار می کشد
و دیده های ترم منتظر طلوع آفتاب وجود توست
پس بیا
بیا که شقایق ها از فراق تو خونین جگرند نرگس ها گریانند و بنفشه ها قد خمیده اند
امروز خنجر هجرت قلبهای ما را شکافته و خونمان را از جام چشمانمان سرازیر کرده است
پس بیا تا حضورت غصه ها را در هم شکند
و حصار فاصله را با وصال از بین ببرد
در انتظارت هستیم...